close
تبلیغات در اینترنت
وقتی شهدا ما را غافل گیر میکنند
آخرین مطالب سایت

دانلود Kill Shot Bravo 3.1 برای اندروید و Ios؛ بازی تک تیرانداز مهیج و پرطرفدار

مجری که از قتل پدرش پرده برداشت + عکس

خانم وزیر داعشی در یک اردوگاه به دام افتاد+تصاویر

40 بار دستور فیلتر برخی کانال ها را دادیم*همکاری تلگرام با وزارت ارتباطات تقریباً هیچ است

برای پسرم دعای شهادت کردم/ برادرم به من گفت:من زنده ام/ قرار بود امسال داماد شود

حضرت زینب (س) چگونه به شهادت رسید؟

موزیک ویدئو بال خونین

بال خونین

از جوانی تا شهادت شهید ستاری به روایت تصاویر

دانلود"آهنگ گزینه های روی میز"
آخرین مطالب انجمن جبهه مجازی
عنوانپاسخبازدیدتوسط
درگیری‌های شدید در حومه«حمص» و هلاکت ده‌ها داعشی + نقشه 0471 mehran19
هفت قانون طلایی بقای عشق0967 admin
آشنایی با «فجر» جدیدترین و مدرن‌ترین اسلحه تهاجمی ساخت ایران +عکس01093 admin
کشور تروریست پروری که خود طعمه تروریسم شد+ تصاویر0962 admin
آشوب و فتنه گری جدید جریان صادق شیرازی بر علیه جمهوری اسلامی ایران +تصاویر0945 maryam
تانک‌های قدرتمند جهان در یک نگاه+تصاویر0931 milad225
سپاه پاسداران ایران پهپادهایی با برد ۳۰۰۰ کیلومتر دارد0848 maryam
روایتی تصویری از ۶۹ مورد ظلم «جنایتکار بزرگ» در حق مردم جهان0912 admin
یک عکس از شهید حسین مریدی زاده0861 admin
بدعتی تازه؛ مداحی زن برای مردان+ تصاویر0899 admin
موقعیت شما : وقتی شهدا ما را غافل گیر میکنند
تبلیغات در جبهه
ads ads
درباره جبهه مجازی

*بسم الله الرحمن الرحیم* بسم رب الشهدا والصدیقین* من محمد عراقی زرنقی فرماندهی اولین جبهه مجازی میانه (مدیرسایت) یا سایت شهدای دانش آموز میانه هستم ____________________ رزمندگان گرامی، جبهه مجازی با هدف ترویج سایت های مذهبی-فرهنگی طراحی شده است شما عزیزان با عضویت در جبهه مجازی میتوانید رزمنده افتخاری جبهه مجازی شوید و با ارسال مطلب به سنگر اصلی (صفحه اصلی) یا به سنگر فرماندهی (انجمن سایت) ارتقاع درجه پیداکنید هر رزمنده ای که در جبهه مجازی فعالیت بیشتری داشته باشد می تواند فرماندهی سنگر فرماندهی (مدیر انجمن) یا به عناوین دیگر دست یابد. رزمندگان گرامی جبهه مجازی بعد از انجام مراحل قانونی برای سایت خبرنگار افتخاری نیز جزب می کند که در زمان پایان عملیات قانونی خبرگزاری در خود سایت شروع به ثبت نام خواهیم نمود. از امکانات جبهه مجازی می توان به مواردی چون: نرم افزار اندروید جبهه مجازی ، چت روم ، نسخه موبایل و ... اشاره نمود. رزمندگان گرامی هرگونه سوال یا پبشنهاد و انتقادی داشتین میتونین از طریق بیسیم به فرماندهی (تماس با مدیر) با ما در ارتباط باشید.
مهمات قبلی جبهه مجازی
  • 1396
  • 1395
  • 1394
  • 1393
  • 1392
  • 1391
  • آمار جبهه مجازی
    آمار مطالب
  • کل مطالب : 707
  • کل نظرات : 123
  • آمار رزمندگان
  • افراد حاضر: 2
  • تعداد رزمندگان: 76
  • آمار بازدید از جبهه
  • بازدید امروز : 320
  • باردید دیروز : 2,115
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 4,620
  • بازدید ماه : 14,293
  • بازدید سال : 86,906
  • بازدید کلی : 888,560
  • سنگر رزمندگی شما
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • رمز شب رو فراموش کردی؟
  • ثبت نام سریع
  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    نظرسنجی جبهه مجازی
    نظر شما در باره ماهواره(دجالواره) چیست؟



    نرم افزار اندروید شهدای دانش آموز میانه
    http://up.gebhemajazi.ir/view/24564/%20%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%87.jpg
    جهت ورود به صفحه دانلود روی عکس بالا کلیک کنید.


    جهت دانلود مستقیم با کدQR
    http://up.persianscript.ir/uploadsmedia/0ec2-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF.png
    پسوردفایل:www.gebhemajazi.ir

    .::. نرم افزار اندروید (apk) جبهه مجازی .::.

    http://up.gebhemajazi.ir/view/550848/3834793128.gif

    بر روی عکس کلیک کنید...


    دانلود مستقیم با استفاده از کد QR

    http://up.persianscript.ir/uploadsmedia/2f99-index.png

    لوگوی حمایتی جبهه مجازی

    لوگوی حمایتی ما

    http://up.gebhemajazi.ir/up/mohammadaraghi/Pictures/Picture1293983.png.png





    وبلاگ-کد لوگو و بنر
    همسنگران جبهه‌ مجازی

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584406/logoo-4.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584415/%D9%84%DB%8C%D8%AF%D8%B1.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584471/%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584408/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87%20%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%20%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584405/logoo-1.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584413/%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584411/%D8%B9%D9%84%D9%82%D9%85%D9%87.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584416/%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%B1%20%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C%20%D9%81%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DA%A9.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584414/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%20%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584419/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%20%DB%8C%D8%A7%D8%B1.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584410/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%20%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584421/%D9%88%D8%A8%20%D8%A2%D9%84%D9%81%D8%A7.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584409/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584412/%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584417/%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%B1%20%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C%20%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584418/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584407/%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%82%20%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg

    http://uupload.ir/files/ggsc_%D8%AE%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%88%D9%86_%D8%A8%D9%86%D8%B1.jpg

    .::.ابزار های جبهه مجازی.::.

    ساعت جبهه


    کلیپ‏‏‎منتخب‎جبهه


    http://up.gebhemajazi.ir/view/1501498/%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87.gif

     

    صفحه تلگرام جبهه مجازی
    توضیحات :
    سلام علیکم کانال تلگرام جبهه مجازی با عنوان خنده حلال در حال فعالیت است شما عزیزان جهت عضویت در این کانال از طریق کلیک یا لمس بر روی آیکون عضویت میتوانین از مطالب این کانال تلگرامی استفاده کنید.

    کانال تلگرام جبهه مجازی
    بیسیم به فرماندهی
    عضویت
    sibgraph3
    وقتی شهدا ما را غافل گیر میکنند

    روزی است مثل روزهای دیگر. هشتصد شهید را مردم تشییع کرده و بردوش می برند تا محل معراج شهدای تهران. سخنرانی می شود. سینه زنی، مداحی و خداحافظ. من نمی روم. طبق روال همیشگی می مانم تا سوژه شکار کنم. زمزمه ای میان بچه های معراج است. می گویند: سه تا از شهدا گوشتی هستند ... بدن شان سالم است ...

    جا می خورم. خیلی جالب است پس از سیزده سال، بدن سالم باشد. می روم سراغ شان. سراغ حاجی بیرقی مسئول معراج شهدا؛ قبول نمی کند که عکس بگیرم. سراغ همه می روم. سید حسینی، رنگین و هر کس که می شناسم. نمی شود. آخرش حاجی بیرقی می گوید:
    حالا برو تا بعدا ببینم چی می شه ...
    *
    چه قدر سخت بود. به هردری زدم، نمی شد. عجیب به سرم افتاده بود بروم تفحص. به هر کسی می گفتم، سریع بهانه می تراشید. نه سابقه جبهه برای شان اهمیت داشت و نه خبرنگاری. دست آخر دوستی و رفاقت و در یک کلام پارتی بازی، کار خودش را کرد و رفتم. محمد شهبازی و سید احمد میرطاهری واسطه شدند تا بروم و چشمم بیفتد به فکه و شهدا.
    *
    ساعت از یک نیمه شب گذشته است. ساک دوربین را می اندازم دوشم. پسرکوچکم سعید که هنوز بیدار است، بهانه می گیرد. می گویم:
    - می رم معراج شهدا عکس بگیرم.
    می گوید: تو که صبح اون جا بودی، دیگه این وقت شب از چی می خوای عکس بگیری؟!
    ولی می روم. خیابان ها خلوت است و سکوت حکم فرما. گاز موتور را می گیرم. ذکریات ومراثی ای را که درذهن دارم، با خود زمزمه می کنم. همه اش فکر این هستم که با چه صحنه ای روبه رو خواهم شد. چه گونه بدن شان سالم مانده. چه سرّی در میان است؟ در همین افکار غوطه ورم که یکی دوبار نزدیک است تصادف کنم.

    http://davodabadi.persiangig.com/1shahid%20gomnam%20%283%29.jpg


    می رسم به کوچه محل معراج شهدا. سربازی در را باز می کند و داخل می شوم. کامیون ها روشن هستند و منتظر تا شهدا را داخل شان بگذارند. هرکدام متعلق به یک شهر و شهرستان هستند. سراغ حاجی بیرقی را که می گیرم پیدایش می کنم. در حیاط پشت دارد ترتیب قرارگرفتن شهدا را درکامیون وارسی می کند. خیلی دقت دارد تا اشتباهی صورت نگیرد. جلو می روم و خسته نباشید و سلام و علیک. تعجب می کند. چشمش که به ساک دوربین عکاسی روی دوشم می افتد، با خنده ای که انبوه خستگی کار چندروزه اخیر از آن سرازیر است، می گوید:
    - این وقت شبم ول نمی کنی خبرنگار؟ مگه تو خونه و زندگی نداری؟
    - خودتون گفتین که بعدا بیام. حالا هم اومدم ...
    با تعجب می گوید:
    - برای چی؟
    تا می گویم آمده ام تا از آن شهدا عکس بگیرم، خنده ای می کند و می گوید:
    - وقت گیر آوردی ها. مگه روز خدا رو ازت گرفتن؟
    و نمی شود.
    سرشان بدجوری شلوغ است.حق هم دارند. اصرارهایم ثمری نمی بخشد، ناکام و شکست خورده برمی گردم خانه. خیلی حالم گرفته می شود. بغض گلویم را می خراشد که نکند نتوانم آنها را ببینم. می گویند دوتای آنها پلاک ندارند، فقط چهره شان مشخص است. هرکس می تواند باشد. هاتفف بوجاریان، طوقانی، دائم الحضور یا ...
    *
    چه قدر سخت بود و عذاب آور. چشم ها زُل زده بودند به محلی که پاکت بیل مکانیکی فرود می آمد. همه را هیجان و اضطراب فراگرفته بود. هرکس می خواست اولین نفری باشد که بدن شهید را می بیند. لب ها می جنبیدند. همه ذکر می گفتند. صلوات بازارش در فکّه گرم بود. پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی، بر سنگر دیده بانی پاسگاه30 فکه در احتزاز بود. خورشید دیگر داشت درپشت تپه ها فرومی رفت. سرخِ سرخ شده بود. هربار بیل مکانیکی زمین را می کند، با خود می گفتم:
    حالا کدام شهید را با چه چهره و مشخصاتی پیدا خواهیم کرد؟
    ولی نشد. وقتی سوار ماشین شدیم که برگردیم، دیگر هوا تاریک بود. کسی جز ما، در راه نبود. جاده شنی را زیرپا گذاشتیم تا دوباره فردا صبح به امید خدا، همین راه را باز گردیم.
    *
    دو روزی از وعده ای که حاجی بیرقی داده، می گذرد. هرچه اصرار می کنم، ثمری نمی بخشد. هزار صلوت نذر می کنم. و این آخرین سلاح درماندگی ام است.
    صبح است و یک راست از سرکار آمده ام معراج شهدا. همه هستند. سیداحمد حسینی را می کشم یک گوشه و می گویم:
    - پدرآمرزیده بگم جدّت چی کارت کنه؟ مگه خودت نگفتی بعدا؟
    می خندد و می گوید:
    - من که به کسی قول ندادم!
    رنگین هم می اندازد گردن حاج بیرقی و می گوید:
    - هر چی که حاجی بگه.
    آقای آشنا هم که دیگر هیچ؛ تا حاجی بیرقی نگوید اصلا نمی خندد! بدجوری حالم گرفته می شود. دست از پا درازتر می خواهم برگردم. دو سه روز دیگر تاسوعا و عاشوراست.
    می گویند یکی از آنها را می خواهند روز عاشورا تشییع و دفن کنند. اگر او را نبینم، خیلی بد می شود. حتما باید او را ببینم.
    *
    آفتاب بهاری در فکه با گرمای تابستانی می تابید. عرقِ صورت ها با چفیه پاک می شد. کنار سیداحمد میرطاهری ایستاده بودم. علی آقا محمودوند - همان گونه که بچه ها صدایش می زنند - پشت بیل مکانیکی نشسته بود و کار می کرد. بر روی بازوی بیل، این شعر با خطی زیبا نوشته شده بود:
    گُلی گم کرده ام می جویم او را            به هر گُل می رسم می بویم او را
    اگر جویم گلم را در بیابان                      به آب دیدگان می شویم او را
    هربار پاکت بیل میان گُل های کوچک سفید و زرد در سینه سخت زمین فرومی رفت، این شعر را با خود زمزمه می کردم.
    چشم هایم گرد شده بود به زیر پاکت بیل. در همان حال با آقاسید حرف می زدم. از خاطراتش می گفت ... ناگهان سیاهی پوتینی مرا واداشت تا فریاد بزنم:
    - علی آقا نگه دار ... علی آقا نگه دار ...
    به محض این که بیل از حرکت بازایستاد، پریدم وسط چاله. خودش بود، شهید. ذکر صلوات فراگیر شد. آن قدر که نگهبان پاسگاه30 در برجک نگهبانی، سرک کشید تا ببیند چه پیدا کرده ایم.
    آرام و با احتیاط فراوان، پنداری ارزش مندترین چیز را یافته اند، خاک ها را با ملایمت تمام کنار زدند. آرام و بدون این که ضربه ای به استخوان ها و اسکلت بدن شهید وارد شود. چه قدر احساس دل سوزی! انگار بدن انسان زنده ای را از زیرخاک بیرون می آورند. به شایعات و چرت و پرت هایی که در شهر و حتی بین بچه های خودی رواج داشت، نمی آمد. باید دید تا فهمید.
    جمجمه شهید که پیدا شد، همه صلوات فرستادند. آخرش چشمم به جمال آن شهیدی که هرلحظه منتظر آمدنش بودم، روشن شد.
    *
    گلعلی بابایی هم آمد به معراج. دست آخر او را پُرمی کنم تا به حاجی بیرقی بند کند. حاجی می گوید:
    - روز تاسوعا بیایید برای دیدن و عکس گرفتن.
    ساعت شش یا هفت است دیگر آفتاب می خواهد وداع کند. خیلی حالم گرفته می شود. سه چهار روز است می آیم و می روم، ولی سعی می کنم از پا نیفتم. اگر قرار باشد در تهران این گونه زود ناکام و ناامید شوم، پس بچه هایی که یک هفته یا ده روز تمام زمین و زمان فکه را می کاوند بلکه یک شهید پیدا کنند، باید چه کنند؟

    دیگر واقعا ناامید شده ام. آخرش حاج بیرقی راضی می شود و به آشنا می گوید:
    اینارو ببر سالن و فقط آن دوتا شهید رو نشون شون بده. بذار اینم عکس بگیره.
    کلی خوشحال می شوم. باورش برایم مشکل است. داخل سالن می شویم. سر از پا نمی شناسم. آشنا جلوتر می رود و درِ سردخانه را باز می کند. وقتی علت در سردخانه گذاشتن آنها را می پرسم، جواب می گیرم:
    - از بس بچه ها می آیند اینها را نگاه کنند، در سردخانه پنهان شان کرده ایم.
    دوتابوت کوچک شاید هرکدام به طول یک متر، از سردخانه خارج می شوند. در ندارند، فقط روی شان پرچم انداخته اند. با ذکر صلوات جلو می روم. گلعلی بابایی هم فقط ذکر می گوید. پرچم را آرام و با احترام خاص کنار می زنم. الله اکبر!

    http://davodabadi.persiangig.com/1shahid%20gomnam.jpg


    چهره ای به روشنی خورشید مقابل دیدگانم ظاهر می شود. چه قدر زیباست. هرچه بخواهم بگویم، خود تصویر می گوید. یک لحظه احساس می کنم تابلوی نقاشی ای جلویم پرده برداری  می شود! گیج و مبهوت می شوم. مقابلش زانو می زنم. جلوتر می روم. گلعلی بابایی می گوید:
    - مگه نمی خوای عکس بگیری؟
    یادم می اندازد! سریع دوربین را آماده می کنم. از پشت ویزور دوربین هم می شود حال کرد!
    هر چه صورت را در چشم دوربین قرار می دهم، راضی نمی شوم و شاید او هم راضی نیست. هر دفعه دکمه شاتر را می زنم، قدمی جلوتر می روم. و بازعکس دیگر.
    *
    محل کشف بدن را کاملا وارسی نمودیم. خاک های منطقه را با سَرَند جست وجو کردیم؛  ولی از پلاک شهید هیچ خبری نشد. سرانجام وقتی ناامید از یافتن پلاک خواستیم به مقر برگردیم، سید میرطاهری درحالی که شهید را داخل کیسه ای پارچه ای سفید بردوش می کشید، رو به محل کشف، ادای برنامه های روایت فتح را درآورد و آوینی وار گفت:
    - ای شهید، تو خود نخواستی پلاکت را به ما نشان دهی و خودت را به ما بشناسانی، اما چه  باک. هر چه خودت می خواهی ..!
    *
    حاجی بیرقی می گوید:
    - این دو شهید پلاک ندارند و فعلا مجهول الهویه هستند؛ مگر این که خانواده های شان از روی چهره آنان را بشناسند. ولی آن یکی "عبدالله علایی کاشانی"، پلاک دارد. آن هم پلاکی که پوسیده و نصفه نیمه است و خیلی سخت توانستیم او را شناسایی کنیم.

    http://davodabadi.persiangig.com/1shahid%20gomnam%20%281%29.jpg


    گلعلی پرچم روی آن یکی را نیز کنار می زند. این چهره اش کامل تر است. نیمه بالایی بدن و یک دستش هم وجود دارد. حال اینها چه گونه مانده اند؟ الله اعلم.
    ولی آن چهره چیز دیگری است. آرام صورت را برمی دارم. همه بدن اسکلت و استخوان شده اند و قسمت پشت سر، به طور کامل بر اثر ترکش خمپاره از بین رفته است. فقط جلوی صورت مانده است با چشمان، لبان و سیمای زیبا.
    عکس پشت عکس. سیر نمی شوم. رویش را می بوسم. محاسن نرم و مژه ها برجای خود قراردارند. دستی برپیشانی و ابروهایش می کشم. سرگرم او هستم. سربازها می روند .فقط من می مانم و گلعلی بابایی. کلی صفا می کنیم. سعی می کنم از هر زاویه ای عکس بگیریم.
    نیم ساعتی که می گذرد، آشنا می آید و می گوید:
    - کارتون تموم نشد؟ بازم می خوای عکس بگیری؟
    و من که نگاهم پشت دوربین است، فقط تبسمی تحویلش می دهم. بار دیگر پرچم را کنار می زنم و نگاهی و بوسه ای دیگر. هردو را می گذارند داخل سردخانه. می خواهیم برویم که حاجی بیرقی وارد سالن می شود. رو می کند به آشنا و می گوید:
    - پیکر شهید علایی رو هم بیارید باز کنید.
    جا می خورم. تابوت را که روی سه تابوت دیگر است، می آورند وسط سالن. پرچم را از روی آن می کشند. همه می نشینند. انگشت ها را می گذارند روی تابوت و ... فاتحه.

    درِ تابوت باز می شود. بدنی به درازای کامل یک انسان، داخل آن قرار دارد. کفن را بیرون می آورند و روی زمین می گذارند. باز که می کنند، مات می مانم. بدنی کامل مقابلم دراز کشیده است. نیمه سالم. می گویند هر سه تای اینها را در منطقه طلائیه، همان جایی که زمستان سال 62 آتش و خون بود، یافته اند. حاجی می گوید:
    - هنگامی که بچه ها پیکر شهید عبدالله علایی کاشانی رو پیدا می کنند، هنگام درآوردن از خاک، بیل به گردن او اصابت می کند و پنج - شش قطره خون از محل زخم بیرون می زند. قبل از این که درمورد چگونگی پیکر شهید به خانواده اش چیزی بگیم، چندتایی از بچه های سپاه رفتند خونه شون و از مادرش درباره حال و هوای معنوی عبدالله سوال کردند. او گفته بود هیچ وقت غسل جمعه اش ترک نمی شد، خیلی مقیّد بود به خواندن زیارت عاشورا و مدام به زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) می رفت.

    نمی دانم چه بگویم. سریع زانو بر زمین می گذارم و برگردنش که خاک روی آن را فراگرفته، بوسه می زنم. چند عکس که می اندازم، فیلم تمام می شود. بدن را داخل پارچه ای سفید می گذارند و با یک صلوات به محل قبلی منتقل می کنند.

    http://davodabadi.persiangig.com/1shahid%20gomnam%20%282%29.jpg

    خیلی عجولانه از حاجی بیرقیف آشنا، سیداحمد حسینی، رنگین و همه بچه های معراج شهدا تشکر می کنم. با گلعلی خداحافظی می کنم و سریع می روم به عکاسی در میدان فردوسی تا هرچه زودتر عکس هارا ظاهر کنم. خیلی اضطراب دارم که نکند عکس ها خراب شده باشند. نکند نور کافی نبوده باشد، نکند ...
    و چندتایی از آن عکس ها می شوند این که می بینید.
    حمید داودآبادی 1375

    منبع:خاطرات جبههچشمک

    بازدید : 207
    دیدگاه ها:
    بیان نظرات در رابطه بااین سنگر

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی