close
دانلود آهنگ جدید
خاطرات سرهنگ پاسدار حاج داریوش اردبیلی در مورد شهدای زینبییه
شهدای دانش آموز میانه
شهدای دانش آموز میانه

نرم افزار اندروید شهدای دانش آموز میانه

.::. نرم افزار اندروید (apk) جبهه مجازی .::.

    http://up.gebhemajazi.ir/view/550848/3834793128.gif

    بر روی عکس کلیک کنید...


    دانلود مستقیم با استفاده از کد QR

    http://up.persianscript.ir/uploadsmedia/2f99-index.png

لوگوی حمایتی جبهه مجازی

همسنگران جبهه‌ مجازی

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584406/logoo-4.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584415/%D9%84%DB%8C%D8%AF%D8%B1.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584471/%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584405/logoo-1.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584413/%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584411/%D8%B9%D9%84%D9%82%D9%85%D9%87.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584414/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%20%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584410/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%20%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584409/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1.jpg

    http://up.gebhemajazi.ir/view/584417/%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%B1%20%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C%20%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg

.::.ابزار های جبهه مجازی.::.


    ساعت جبهه


کلیپ‏‏‎منتخب‎جبهه



    http://up.gebhemajazi.ir/view/1501498/%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87.gif

     

درباره سایت

Profile Pic
*بسم الله الرحمن الرحیم* بسم رب الشهدا والصدیقین* من محمد عراقی زرنقی فرماندهی اولین جبهه مجازی میانه (مدیرسایت) یا سایت شهدای دانش آموز میانه هستم ____________________ رزمندگان گرامی، جبهه مجازی با هدف ترویج سایت های مذهبی-فرهنگی طراحی شده است شما عزیزان با عضویت در جبهه مجازی میتوانید رزمنده افتخاری جبهه مجازی شوید و با ارسال مطلب به سنگر اصلی (صفحه اصلی) یا به سنگر فرماندهی (انجمن سایت) ارتقاع درجه پیداکنید هر رزمنده ای که در جبهه مجازی فعالیت بیشتری داشته باشد می تواند فرماندهی سنگر فرماندهی (مدیر انجمن) یا به عناوین دیگر دست یابد. رزمندگان گرامی، جبهه مجازی بعد از انجام مراحل قانونی برای سایت خبرنگار افتخاری نیز جذب می کند که در زمان پایان عملیات قانونی خبرگزاری در خود سایت شروع به ثبت نام خواهیم نمود. از امکانات جبهه مجازی می توان به مواردی چون: نرم افزار اندروید جبهه مجازی ، چت روم ، نسخه موبایل و ... اشاره نمود. رزمندگان گرامی هرگونه سوال یا پبشنهاد و انتقادی داشتین میتونین از طریق بیسیم به فرماندهی (تماس با مدیر) با ما در ارتباط باشید.

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 4
  • بازديد امروز : 261
  • بازديد ديروز : 1,101
  • آي پي امروز : 19
  • آي پي ديروز : 128
  • ورودی امروز گوگل : 0
  • ورودی گوگل دیروز : 5
  • بازديد هفته : 4,536
  • بازدید ماه : 11,598
  • بازدید سال : 331,710
  • كل بازديدها : 1,299,437
  • ای پی شما : 34.204.173.45
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 76
  • كل مطالب : 727
  • كل نظرات : 125
  • امروز : جمعه 26 مهر 1398

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظر سنجی

نظر شما در باره ماهواره(دجالواره) چیست؟



آرشیو

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
0 11 mehran19
0 795 mehran19
0 1258 admin
0 1380 admin
0 1209 admin
0 1210 maryam
0 1195 milad225
0 1083 maryam
0 1145 admin
0 1128 admin

صفحات انجمن :

بازدید : 634 | تاریخ : سه شنبه 19 شهريور 1392 زمان : 10:22 | نظرات ()

 

* شایعه‌ای که به حقیقت پیوست

شایعه بمباران میانه مدرسه زینبیه پس از بمباران حمام بلور میانه شدت گرفت و در شهر حالت اضطراری ایجاد کرد؛ این شایعه دهان به دهان می‌چرخید اما کسی باور نداشت، ما تردید نداشتیم چنانچه بار دیگر حمله هوایی صورت بگیرد، ممکن است ساختمان سپاه نیز هدف قرار گیرد و همین موضوع اهمیت وجود مدرسه زینبیه را کنار سپاه دو چندان کرد.

 http://rozup.ir/up/mohammadaraghi/sss/xz.png

شهید محمدرضا عزیزی

دبیرستان زینبیه به دلیل قرار گرفتن در کنار ساختمان سپاه و چند مرکز دولتی دیگر از حساسیت خاص برخوردار است؛ روز یکشنبه 12 بهمن 1365 مدرسه روز عادی خود را آغاز کرد، آن زمان شهر ما فاقد هر گونه پدافند هوایی بود، این هم به دلیل کوچکی شهر میانه و نداشتن هیچ امتیازی از لحاظ نظامی، اقتصادی و صنعتی بود؛ اما آیا دشمن ما به دنبال این اهداف بود؟ یا قتل‌عام مردم بی دفاع شهرها؟!

 http://rozup.ir/up/mohammadaraghi/sss/as.png

شهید منصور شیخدری

در اتاق کارم نشسته بودم، تعدادی از برادران سپاه داشتند به پشت بام می‌رفتند، من هم به دنبال آنها رفتم، آقایان اصغر کریم‌زاده، محمدباقر کلانتری، اسکندرخان محمدی، منصور رضالو، منصور شیخ‌درآبادی و دونفر از سربازان سپاه و شهید شمس با یک اسلحه تیربار ژسه در مقابل ساختمان مدرسه زینبیه ایستاده و منتظر آمدن هواپیماهای دشمن بودند.

 http://rozup.ir/up/mohammadaraghi/sss/x.png

شهید ابراهیم شمس

از آنها سؤال کردم: «می‌خواهید چه کار کنید؟»، برادر محمدباقر کلانتری از جانبازان بود و یک پای خود را از دست داده بود، او پاسخ داد: «دیروز هواپیماهای عراقی خیلی پایین آمدند و به راحتی می‌شد آنها را هدف قرار داد و با همین تیربار سرنگونشان کرد».

دانش‌آموزان زینبیه در حیاط مدرسه داشتند بچه‌های سپاه را نگاه می‌کردند، از برق چشم‌هایشان می‌شد، فهمید آنها از اینکه می‌دیدند بچه‌های سپاه برای دفاع از آنها آماده‌اند، خوشحال بودند.

* بچه‌های سپاه نمی‌خواستند مزاحم کلاس درس شوند

آقای رضالو، تیربار را مستقر کرد و محمدباقر با شهامت بسیار پشت آن ایستاد؛ منصور به او گفت: «چند گلوله شلیک کن تا امتحانش کنیم، ببینیم درست کار می‌کند یا خیر»؛ محمدباقر گرفت: «من آن را تعمیر کردم، اگر این کار را انجام دهیم ممکن است آرامش بچه‌ها را به هم بزنیم و برای کلاس درسشان مزاحمت ایجاد کنیم».

 http://rozup.ir/up/mohammadaraghi/sss/sad.png

شهید محمدباقر کلانتری

آنها منتظر هجوم دشمن بودند و من هم از پشت‌بام آنها را نگاه می‌کردم، در همین لحظه وضعیت قرمز شد و آژیر خطر به صدا درآمد؛ وارد اتاقم شدم، یکی دو دقیقه طول نکشید که هواپیماهای بعثی در آسمان دیده شدند، آنها یک دور نمایشی گرد شهر زدند و بعد تقسیم شدند؛ یکی از آنها به سمت مدرسه حمله‌ور شد، صدای جیغ و فریاد کمک دخترهای زینبیه به گوش می‌رسید؛ محمدباقر اقدام به شلیک کرد تا خلبان را بترساند و هواپیما را متواری کند، چند گلوله شلیک کرد و به یکباره اسلحه از کار افتاد.

* دست و پای قطع شده دختران در حیاط سپاه

چند لحظه بعد هواپیما به راحتی خود را پایین کشید و درحالی که خلبان به خوبی می‌توانست دانش‌آموزان را در حیاط مدرسه ببیند، آنجا را آماج بمب و راکد کرد. اولین راکد به پشت بام سپاه اصابت کرد و هفت نفر از برادران سپاه به شهادت رسیدند؛ همزمان دبیرستان مورد هدف قرار گرفت، من در کنج اتاقم پناه گرفتم و از پنجره به بیرون چشم دوخته بودم؛ از آسمان به حیاط سپاه چیزهایی فرو می‌ریخت؛ بمباران که خاتمه یافت به حیاط رفتم و دیدم دست و پای قطع شده دختران در حیاط پراکنده است.

علاوه بر این تمامی برادران سپاهی که برای دفاع از زینبیه رفته بودند با انفجار راکد تکه تکه شدند و پاره‌های بدنشان در ساختمان اطراف پراکنده شده بود؛ در محوطه سپاه یک جانباز قطع‌نخاعی داشتیم به نام «جواد‌ عبدی‌پور» روی ویلچر نشسته بود و در لحظه بمباران نمی‌توانست برای خود جان‌پناهی پیدا کند، همان طور در وسط حیاط مانده بود، برای اینکه تنها نباشد، عده‌ای هم به طرفش دویدند؛ هواپیما پس از بمباران زینبیه، شروع به تیرباران مردم کرد، یک دور زد و با سپاه رسید و حیاط سپاه را به گلوله بست اما خوشبختانه کسی آسیب ندید.

* حجب و حیای دانش‌آموزان زخمی

موج انفجار گیج و منگم کرده بود؛ از سپاه خارج شدم و طرف زینبیه رفتم؛ دختران زینبیه را می‌دیدم که هراسان و وحشت‌زده از مدرسه خارج می‌شدند؛ شدت موج گرفتگی‌ام به قدری بود که همه آنها را به صورت مجسمه متحرک می‌دیدم. گیج شده بودم و از خودم پرسیدم: «اینها کی هستند، این مجسمه‌ها را کِی به اینجا آوردند، این مجسمه‌ها اصلاً چطوری راه می‌روند؟!».

تا دقایقی همین احساس را داشتم، تا اینکه آرام آرام بهتر شدم و فهمیدم مجسمه‌ای در کار نیست اینها دانش‌آموزان مدرسه زینبیه هستند که اینگونه به خاک و خون کشیده شده‌اند.

مدرسه زینبیه شهر میانه بعد از بمباران

دختران بدون چادر و مقنعه در حال فرار بودند؛ برخی زخمی و برخی شهید شده بودند؛ اجساد بی‌سر، بی‌پا، شکم‌های دریده شده، پیکرهای سوخته و جزغاله شده، چادرهای پاره‌پاره این سو و آن سو گسترده که فرش حیاط زینبیه شده بود، کفش‌های بدون صاحب و خلاصه مظلومیت و معصومیت آنان در قتلگاه زینبیه.

وقتی برای کمک به مجروحان رفته بودم، تعدادی از دانش‌آموزان کنار دیوار مدرسه افتاده بودند، جراحت‌های آنان چشمگیر بود، وقتی رفتیم به آنها کمک کنیم، گفتند: «شما مثل برادرهای ما هستید، اما خواهش می‌کنیم به ما دست نزنید، همین طور می‌مانیم تا خانم‌ها بیایند و کمکمان کنند».

یکی از آنها خونریزی شدیدی داشت، گفتیم: «شما وضع خطرناکی دارید، اجازه بدهید که کمک‌تان کنیم» او گفت: «هر گاه بیهوش شدم مرا ببرید، اما الان که خودم همه چیز را می‌بینم کاری با من نداشته باشید» همان موقع فریاد زدم و از چند نفر از زنان تقاضا کردم تا به زخمی‌ها کمک کنند.

* تلاش برای جمع‌آوری پیکر شهید خان‌محمدی

همان روز پدر و مادر شهید «اسکندر خان‌محمدی» به سپاه آمدند تا سراغ پسرشان را بگیرند، من خجالت کشیدم که خبر شهادت فرزندشان را بدهم، چون برادر اسکندر هفته گذشته به شهادت رسیده بود، روز 12 بهمن به همراه چند نفر دیگر از برادران سپاه برای آوردن اسکندر به خانه‌شان رفته بودیم و و ساعتی بعد اسکندر در سپاه شهید شد؛ در حالی که پدر و مادرش هنوز شب هفت آن یکی فرزندش را سپری نکرده بودند، چگونه می‌توانستیم خبر شهادت این یکی را بدهیم.

 http://rozup.ir/up/mohammadaraghi/sss/nb.png

شهید اسکندر خان‌محمدی

گفتم که او مجروح شده و به تبریز برده‌اند؛ اما بالاخره خبر شهادت وی را 2 روز بعد به آنها گفتم؛ در این 2 روز تلاش کردم تا تکه‌های بدن اسکندر را از روی پشت بام و حیاط جمع‌آوری کنم، پاهای او را از روی پشت بام سپاه و میان باغچه‌ای که درخت در آن بود، پیدا کردم؛ چون دوستان خیلی نزدیکی باهم بودیم، دیده بودم که انگشت پاهای اسکندر روی هم سوار بودند، مقداری از دل و روده هم به شاخه‌های درختی که در حیاط سپاه بود، آویزان شده و معلوم نبود برای پیکر کدامیک از شهدا بود.

خلاصه تکه‌های بدن شهید اسکندر را از نقاط مختلف جمع‌آوری کردیم و پس از تشییع در گلزار شهدای میانه به خاک سپرده شد.


http://rozup.ir/up/mohammadaraghi/sss/qw.png

شهید اصغر کریم‌‌زاده شهیدی که دو مزار دارد

* تکه‌های بدن شهید کریم‌زاده را 4 روز بعد پیدا کردم

پاهای شهید اصغر کریم‌زاده را هم جمع‌آوری کردیم، دیدیم که یکی از پاهایش نیست؛ آن روز هر چه گشتیم، پیدا نکردیم، همان جنازه را به شهرستان مرند زادگاهش فرستادیم، 4 روز بعد پای اصغر را پیدا کردم، آن را برداشتم، شستم و داخل پارچه‌ای سفید گذاشتم و در گلزار شهدای میانه کنار مزار شهید آبی‌نژاد دفن کردم، در میان آن چند نفر تنها «منصور رضالو» شدیداً مجروح شد و جان سالم به در برد.

نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
این نظر توسط armin در تاریخ 1392/8/22 و 13:00 دقیقه ارسال شده است

اقای عراقی از شما یک سوالی داشتم.ببخشید شما در میانه حاج داریوش اردبیلی رو می شناسید؟
ولی این مطلب شما خیلی عالی گفتین که این مطلب در کتاب نیمکت های سوخته و جود داره ؟ میشه اون رو به من یک جوری برسونید.
ممنونم
پاسخ : بله من حاجی رو میشناسم چطور؟
و در مورد کتاب هم من بعد از چند روزی PDF کتاب رو در سایت قرار می دهم.

این نظر توسط محمد زینالی در تاریخ 1392/6/23 و 12:29 دقیقه ارسال شده است

سلام اقای عراقی :
امیدوارم شناخته باشی و حالت خوب باشد خواستم بگم حالا نوبت تو هستش که داری کپی میکنی خلاصه سلام من را به سایر دوستان عزیز برسان با تشکر .
دوستدار همگیتان محمد زینالی.شکلکشکلکشکلک
پاسخ : ممنونم ولی این خاطره رو من از کتاب نیمکت های سوخته برداشتم و عکس هاش رو هم از وبلاگ شهدای زینبیه وپارالله.
سلامتان را میرسانم باتشکر دوست عزیز